![]() |
![]() |
|
| تمام لحظه های سعادت می دانستند که دستهای تو رفتنی است که ... |
|
اینجا برای از تو نوشتن هوا كم است "محمد علي بهمني" پی نوشت ۱ : اینقدر نوشتم که روی دفترم خوابم برد اما امروز دیدم نمی شه حال دیشبم رو اینجا بگذارم ... جاش اینجا نیست ....! اومدم اينقدر دنبال حالم گشتم كه رسيدم به محمد علي بهمني عزيز .... پی نوشت ۲ : دلم از اين گرفته كه گاهي چقدر ادعا وجودم رو مي گيره اما هيچ چي نيستم ..... پي نوشت ۳ : منت گذاشت !!!! اما اين من بودم كه باعث شدم منت بگذاره ... اون اهل اين حرف ها نيست .... هميشه مهربونه .... بي معرفت نيست .... هميشه مهربونه با من . اونقدر كه مي دونست بايد روشنش كنه تا براش چند كلمه حرف بزنم و آروم بشم .... كه بگم شب به خير كه بگه شب به خير! پي نوشت ۴ : مي خوام برم به دريا بگم ... به جاده بگم دردمو ... مي رم سفر ! پي نوشت ۵ : امروز باز هم تصادف كردم ... اين عروس سفيد ديگه چيزي ازش نمونده ... داره با همه زد و خورد مي كنه ..... پي نوشت ۶ : اگه خدا بخواد يادداشت بعدي م پر مي شه از احساسات خوب ، خاطرات خوب ... پي نوشت ۷ : دلم كافه لوركا مي خواد با يارم پي نوشت ۸ : امروز نمي دونم چرا همش تشنه م مي شه !!!!!! پي نوشت ۹ : نه دايي جان ... به خدا دل و دماغ ندارم كه بيام ... يه وقت ديگه ! پي نوشت ۱۰ : امروز محمد از سپيده دانايي زنگ زد ... واي ... تنها چيزي بود كه امروز باعث شد لبخند بزنم .... خيلي وقت بود ازش بي خبر بودم ... انگار برگشته ! مي خوام يه سر برم سمت وصال ببينمش! پي نوشت ۱۱ : دختر كوچولوي همكارم همش مي آد روبروم مي ايسته نگام مي كنه ... بهش لبخند مي زنم و اين موجود معصوم حتي نمي تونه تصور كنه كه صاحب اين لبخند چه دل تلخي داره امروز ... بنابراين از لبخندم مي خنده و از دستم فرار مي كنه ... صداي خنده و بازي ش راهرو رو ديوونه كرده ... پي نوشت ۱۲ : آخرين بيسكوئيت هاي عزيز قلبم رو هم با چاي خوردم .... اين شد ناهارم .... آخه دير رسيدم ناهار تموم شد ... واي چي بود ناهار .... مرغ !!!!!!! پي نوشت ۱۳ : باز هم نشستم خوندم ... يه عالمه ست ... چي شده مهدي ؟؟؟ گل انداخته تلخي هات دوباره ؟؟؟ واي چه حالي مي ده خوندن اين دلنوشته ها .... پي نوشت ۱۴ : اگه تمام دنيا رو بگردم و حتي اگه بي تو بشم ... باز هم هيچ كس نمي تونه طعم غم و طعم عشق رو مثل تو به من بچشونه ... پي نوشت ۱۵ : ديگه فقط همين مونده بود كه تو رو از خونه بندازمت بيرون ... نفهميدي حالم چقدر بده .. نفهميدي .. تقصير خودت بود ! پي نوشت ۱۶ : امروز صبح بعد از ۱۰ يا ۱۵ سال رفتم توي سوپر ماركت سر خيابون محل كارم ... گفتم : يه ساندويچ سرد يه دلستر و چند تا از اين لواشك ها بدين .... توي دلش داشت مي گفت : اينم يه جور ديوونه ست ديگه !!!! پي نوشت ۱۷ : ..................................................... ..................................................... شب به خير خانومم ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389ساعت 18:20 توسط هامون |
|
|
ديگه داره مي شه صبح خمار آخ مي نويسم اينبار اينبار قبل از اين دور آخر قبل از اينكه يه چيزي بياد آروم آروم از من و تو رد بشه تا به خودم بيام ببينم موعد صرف همون افعال لعنتيه " رفتم،رفتي،رفت " تا به خودم بيام ببينم هيچ چيز از شب مستي نمونده انگار خواب بوده رويا بوده شيرين كه تلخ شده ! تا به خودم بيام ببينم ديگه هيچ جاده اي نيست كه بوي تو رو به يادم نياره !!!! چرا لعنت به اين جاده ها ؟؟؟؟ چرا لعنت به اين خيابونا .... كافه ها ؟؟؟؟ من من عاشقم ! مي ميرم واسه اين جاده ها مي ميرم واسه همه آهنگ هايي كه با تو گوش كردم مي ميرم واسه شام هاي دم صبح ! مي ميرم واسه زجه هاي پنهوني، بغض شكستن توي آغوش تو، از دل پيري رسيدن به اوج جووني ! آخ مي بيني؟ من مي ميرم حتي وقتي هنوز نرسيده اين صبح خمار من دارم مشق مي كنم با چه دلي برات داستانش رو گفتم ..... چقدر ساده اي ..... من مي ميرم مي ميرم واسه ديراومدن هات بانوي عزيز تر از جونم تا صبح خمار دير بيا تو رو به خدا از هميشه ديرتر .... كاش يكي بياد بي دليل يه خنجري فرو كنه به قلبم از اين آتيش نجاتم بده هيزم هاش اونقدر زياد شدن كه ديگه خوفي از دوزخت نيست خدا خيانت مي كنم ..... بسوزون ..... لعنت به خداييت اگه مجازاتم نكني .... بسوزون ..... مي سوزم اما نمي سوزونمش ....... بزنم زير كاسه ها و كوزه هاش كه چي بشه ؟؟؟؟!!!!!! بايستم كه بشينه ؟؟؟؟!!!!!! اينه رسم رفاقت ؟ اينه مزد كسي كه عزيز ترين و مقدس ترين اتفاق دنيا رو گذاشت توي دلم " عشق " ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اينه حق دوستي ؟ كه من حالا لب بدوزم و دم نزنم اما فردا نعره بكشم ؟ كه فردا دلم به چي خوش باشه ؟ به اينكه يه پرنده زيبا دارم كه هر روز دلش داره بيشتر مي پوسه به اينكه اين پرنده منه ؟؟؟؟ نه اين پرنده من نيست خدا دستم رو بگير انگار اين آغاز خودكشيه مي كشم خودم رو اما دست روي روح اين پرنده بلند نمي كنم او عشق منه اما مال من نيست او عمر منه ، نفس منه ، تمام آرامش منه اما بيقراري به قرارش نمي زنم آتيش به نفس هاش نمي زنم تيشه به عمرش نمي زنم تيشه بده خدا مي خوام خودزني كنم آخ يعني مي شه بميرم ! مي شه بياي لب هام رو اونقدر محكم گاز بگيري كه بميرم و ديگه نبينم اين دور آخر رو ؟ مي شه توي آغوش شما بميرم ؟ مي بيني ؟ از اون بالا تا همين جا تا همين سطري كه همش تويي نه من ... آیه از اون بالا تا همين جا يه عالمه علامت سواله ... سوال ! تو خسته مي شي .... دست تو نيست تمام دار و ندارم دست تو نيست مگه دست تو بوده كه بگي بيزارم ازش .... مگه دست من بوده كه قلبم داشته از جا كنده مي شده ... دست ما نيست .... دست اين تفاوت ها است .... الهي بشكنه دست اين تفاوت ها !!!! اما گمون نبر حتي بهش فكر هم نكن كه اين تفاوت ها جاي حتي يه لحظه از با هم بودن ما رو بگيره ازمون ! اونقدر قوي هستن كه به ما اجازه رفتن زير يه سقف رو ندن اما روح كه با تفاوت قابل تسخير نيست روح مني تو ..... وقتي اين رو مي گم تو مي دوني تو مي دوني من با چه دردي مي گم روح مني مگه مي شه خيانت نكنم ؟ از همه جا كه مي گذرم انگار خاطره هات درست مثل خودت دست به عصيان مي زنن چنان مي گيرن گلوي نحيفم رو چنان از پا در مي آرن اين پسرك قمار باز رو كه ديگه دلش هواي هيچ هندستوني نكنه ! اما مگه مي شه ؟ هواي دلم ! پشت و پناهم ! بانو تر از بي ريا خاتون ! بانو تر از خاتون بي ريا ! مگه مي شه سر نكشيد به لحظه لحظه اين پنج سال كه انگار پنج قرن به ما گذشت .... مگه مي شه ! ما هستيم تو اون طرف من اين طرف ..... امان ! امان از اين خاطره ها كه نشستن درست ميون دلامون . شب مستي من ديگه داره مي شه صبح خمار آخ مي نويسم اينبار اينبار قبل از اين دور آخر قبل از اينكه يه چيزي بياد آروم آروم از من و تو رد بشه تا به خودم بيام ببينم موعد صرف همون افعال لعنتيه " رفتم،رفتي،رفت " سلام بانوتر از بي ريا خاتون بانوتر از خاتون بي ريا سلام هوا داره تاريك مي شه زل زدم به اين لحظه ها كه شب زود تر برسه شب عشقبازي دست هايي كه حالا از نزديك شدن صبح خمار به رعشه افتادن زل زدم به اين لحظه ها كه بوي تو رو دارن خانومم زل زدم به اين لحظه ها كه بعد از نيمه خرداد حسرت نشينه با خنجر تيزش به جون اين دل بيچاره م ! زل زدم به اين لحظه ها كه مي تونم مي تونم بهت زنگ بزنم بگم سلام خانومم خوبي؟ چند خطي برات نوشتم بخونمش يا مي خونيش ؟ ... و تو بگي خودم مي خونمش آخه آي اهل عالم بدونين گل من خوب لحن من رو بلده درست با لحن خودم مي خونه هر جاش كه بغض كرده باشم بغض مي كنه هر جاش گفتم آخ گفته آخ آره درست با لحن خودم ! تو بگو مي خونمش من كه ديگه ناي خوندنش رو ندارم من ديگه با صداي بلند براي هيچ كس نمي خونم من ديگه توي زمستون هوس بستني نمي كنم زير بارون غصه نمي خورم من شادم شادم به شاديت كه اگه شاد هم نباشي شادم به اينكه تو رو نسوزوندم شادم به اينكه هنوز همون مردي هستم كه گفت تو بايد آزاد باشي اگه قراره عاشقي من اين قرار رو به هم بزنه تو بيجا مي كني من رو نشكوني كه اگه نشكوني كه اگه از ياد نبري م خودم آروم مي رم از يادت تو مستحق زندگي هستي آهاي بانوتر از بي ريا خاتونم سربلند توي رفاقت ! آهاي تويي كه با يه بوسه بي اثر كردي تمام بوسه هايي كه قراره از روي عادت بيان و برن! اين بوسه توست كه هنوز روي لب هام نشسته داره قلبم رو آتيش مي زنه اين بوسه توست كه توهم من رو به باد داد كه نكنه نصيب من اين بود ؟؟؟ كه نكنه قسمت من همين تنهايي بود ؟؟؟ نه نه عزيز دلم بوسه اي دادي كه طعم عشق مي داد! اما اينا دلخوشيه مي دونم ...... مي دونم ! همه اين كلمه ها هيچ كدوم حتي جرات يه لحظه رو به من نمي دن اون لحظه اي كه تو نشستي كنار من دستم رو نه با يك دست كه با دو دستت گرفتي ، آروم نوازشم مي كني و من مدام اين جمله رو تكرار مي كنم كه " ما را در اين مقايسه بي آبرو نكن " شب مستي من ديگه داره مي شه صبح خمار آخ مي نويسم اينبار اينبار قبل از اين دور آخر قبل از اينكه يه چيزي بياد آروم آروم از من و تو رد بشه تا به خودم بيام ببينم موعد صرف همون افعال لعنتيه " رفتم،رفتي،رفت " ديگه تا كي بشينم كه يكي بياد برام نقطه چين بگذاره ...... ................................................... ...................................... .......................... ................ .......... .... .. . . . تا كي بشينم ؟ ديگه كي بياد بعد از اينكه همه چيز تموم شده بگه " من يه سرخط مي خوام كه همه دلتنگي هامو حوالت كنم " ؟؟؟؟ ديگه هيچ كس نمي آد .... كسي جاي تو نمي آد ... اونقدر مي شينم كه تو بي بغض بري كه دستات يخ نكنه از خبر لبخند زدن تازه من ..... يادت باشه من ديگه لبخند نمي زنم من لبخند رو بالا مي آرم ! تو جات اينجا است تو كه انگار دوباره من رو داري مريض كلمه ها مي كني تو كه براي من جايي نگذاشتي .... همه شده تو ! زل مي زنم به اين لحظه ها ! شكرت خدا كه هنوز تا نيمه خرداد هزاران شب عاشقي مونده ... راستي غزالم شب به خير
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 18:58 توسط هامون |
|
|
آسمون یکریز بارید دیشب پاییز شده بود توی خیابان شریعتی توی ترافیک سنگین انگار همه مردم توی خودشون لونه کرده بودن پشت سرم گرم شده بود چقدر آروم می شم با نوازش تو حتی اگه برای این خوشی تاریخی تعیین شده باشه حتی اگه نباشی پاییز شده بود توی شریعتی ذوق کرده بود من لذت می بردم از ذوق کردنش آسمون دیشب یکریز بارید.... پشت سرم گرم شده بود این روزها بعد از این همه سال دارم طعم نوازش رو می چشم از دست های کسی که خودش من رو شکست می ده و خودش برنده می کنه بیزار شده بودم از نسبتی که بین من و تو بود اما همه چیز دوباره از به درد رسیدن تو شروع شد گفتی می نشستی یا که نه کنار پنجره می ایستادی خیره به قامتی که جز تصویری گنگ چیز دیگه ای نبود تصویری که توش یه آدم خسته می رفت تا همه چیز رو فراموش کنه تصویر هولناکیه اون کسی که می ره این دلهره رو نمی فهمه خسته ست می خواد بره می خواد ذهن خودش رو توی یک لحظه از همه چیز خالی کنه می خواد پا بگذاره به متن چون دیگه از حاشیه ها خسته شده آره گفتی نشستی و گوش تیز کردی که چطور یه پرنده با بی رحمی تمام درست جلوی چشمات پر می گیره کور می شه کر می شه تو تعبیر کردی به خشم من گفتم کار سرنوشت من گفتم رهایی از خدایی،اومدن روی زمین تو گفتی نشستی چون می دونستی باز خوابت نمی بره، پلکت نمی زنه اما نشد که محکم بشینی دور آخر رو با این همه اما من از تو فرار نمی کردم از نسبتی فرار می کردم که سال ها به من بغض داده بود از گفت و گوهایی که همه مشروط بود مشروط به پیشروی نکردن،نیومدن،نساختن از گفت و گوهایی که تصویری از یه پل در حال ویران رو به من نشون می داد و من نمی تونستم خراب شدن چیزی که خودم با دست های خودم براش زحمت کشیده بودم رو ببینم...بهتر بگم تصویری که توش انگار نفسم داشت چیده می شد به آهستگی تصویری که توش هر تحرکی متروک بود من از این فضا فرار کردم .. و تو با خودت می اندیشیدی که یک " نه " این همه بی رحمی برات به جا گذاشته نه،واقعیت همین هراس من از مردن بود. روزنه هایی که با جون کندن درستشون کرده بودم برای روز مبادا سخت نیازمندشون بودم چنگ می زدم به حسابگری دلم اما پر از عطر دست های تو بود... چه داغی گذاشته بودی روی دلم اما دیگه نه داغ نه ترانه نه داد نه فریاد نه نقطه نه کنایه نه راز نه لبخند و سلام ... و نه حتی گریه هیچکدوم از اینها نبود که من رو به دنیای تو برگردوند دوباره تو به درد رسیدی و مهمتر از همه اینها می خوای به درک برسی درک شاید آخرین پرده قصه ماست چون هیچ یک از ما برای دیگری درد نمی خواد می بینی؟ هنوز هم این کلمه ها میون من و تو میانجی گری می کنن جایی که منم،تویی و یه عالمه کلمه ... و یه عالمه زبان برای گفتن .... و یه عالمه گوش برای شنیدن ... و دل برای درک آی خدا چقدر هنوز پشت سرم گرم شده از نوازش دست هایی که به یک اشاره مستی رو ازم گرفت طوری که شراب زمین گذاشتم. تو غلط می کنی درد می کشی،که شاید من همین روزها بمیرم،اون وقت تو باید بنشینی به امید کسی که سردردهای تو رو می شناسه و برات پیش پیش آب می گذاره کنار با قرص؟؟؟ تو من رو نادیده نگرفتی.... این عجیب نیست چون من هیچ بهاری رو بدون تو برای خودم عید نکردم....تو که با غم من آشنایی ..... پس چرا بپرسم باور داری؟؟؟؟ اصلا می دونی چیه چرا من باید بنشینم کلمه بالا بیارم نوشته هام تویییییییییییییییییییییی نانوشته هام تویییییییییییییییییییییییییییییییی تمام چوب خط من از نقطه های تو پر شده نقطه های تو چیزی بگو ... بگذار از شرمندگی لحظه های بی من بودنت کمی رها بشم اصلا می تونم ؟؟؟؟ آهای با توام تویی که اشک هات بنیانم رو به باد می ده ... انگار سهم تو از بار امانت بیشتر بود آسمون نکشید بارید بی وقفه سه روز اما تو کشیدی شدی برکه ای از اندوه دریای من اونجا رنگی از آرامش نداشت می بینی؟؟؟ می بینی چقدر نسبتت بالاست بالانشین من می بینی ؟؟؟ خودفریبی می کردم با شراب و موسیقی بی خبر از دختری که کنار پنجره داشت پیر می شد نه میلی برای رفتن داشت نه جونی برای موندن نه سری برای سودا نه دلی برای دادن نه سفره ای برای بغض کردن وای .... وای رفتم به قمار همه چیز رو از دست داده بودم جز یک چیز هوس یه قمار دیگه رفتم قمار کنم شراب من رو از هزاران هزار فرسخ گرفتی تو با دست هات گرفتی ... و به من آموختی هر جنینی که مسیح نمی شه لرزیدم خدا چی بسازم دوباره؟؟؟؟ من مسیح خودم رو می خوام ..... که اگه نباشه از کف به کفن می رسم پی نوشت 1 : خیلی وقته برگشتم،برای زندگی اومدم پی نوشت 2 : هنوز پشت سرم گرمای نوازش دست هاش رو داره پی نوشت 3 : از اوضاع کاری خودم اصلا راضی نیستم،اما همه چیز درست می شه،چون من اساسا آدم رضایتمندی نیستم پی نوشت 4 : می خواستم از سفر بگم،پشیمون شدم،اتفاقات مهمتری توی زندگیم افتاده پی نوشت 5 : منتظرم |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم فروردین 1389ساعت 2:18 توسط هامون |
|
|
سلام ای طنین دور چه ناسزاوار از تو دور موندم ، دور سر به سنگ کوبیدم نمی دونستم نفرین قضاوت هایی که درباره تو کردم من رو به اینجا رسوند یا دست تقدیر و این مزخرفات اما خاتون بی ریا اما بی ریا خاتون من اینجا باز هم از پشت این صفحه های سیاه خونده شدم به سوی تو ببینم بانوی موسیقی و گل ! ببینم ، پاییز خوبی بود؟؟؟؟ زمستون چطور؟؟؟؟ قبل از اینها رو چطور گذروندی؟؟؟ها دلم ؟؟ها عمرم؟؟ها تمام دار و ندارم؟؟ بگو ببینم فاصله دور این چند سال رو پر کردی با لبخند ؟؟؟؟؟؟ پر کردی از شیطنت و هوس ؟؟ زندگی کن. هوس کن که حال کنی این روزگار تلخ و تاریک رو هوس کن که بخندی بلند هوس کن که عشق بازی کنی هوس کن که دوباره بری دربند توی جمشیدیه قهر کنی هوس کن هوس کن که مست بشی دوباره با همون شیطنت دخترونه بگی " من مگنا می خوام نه مارلبرو " هوس کن که خودت رو دوباره قایم کنی و من پیرم دربیاد تا توی اون همه دار و درخت پیدات کنم هوس کن که بری اما برگردی ... و من قلبم از این توصیه ها داره می ایسته بانو...
هوس کن که دوباره بگی بیا بریم اونجایی که دنجه! بیا بریم کارت دارم و بعد من رو بگذاری توی خماری آغوشت چشمام رو ببینی که توی یه لحظه سرد شدن بلند بخندی بگی نامرد دوست داشتنی من! بیا ببینم چی می گه این چشمهات؟؟؟؟!!!!! هوس کن که بکشی اما دوباره زنده م کنی با آغوشت ! آی خدا آغوشش!!! آی خدا طعنه های شیرینش! آی خدا مستی هاش! من از تمام این فاصله ها،من از تمام این سلاخی ها،من از تمام این نیست شدن ها،من از تمام این شب بیداری ها،من از تمام این نداشتن ها،من از این بی من شدن ها،من از این همه پرسه زدن ها، من از این همه به خدا قسم منظوری نداشتم. دنبال زندگی می گشتم. چه می دونستم جام می برای من همون خون دله....چه می دونستم باید بمیرم و هزار بار زنده بشم.... خاتون بی ریا بی ریا خاتون من خطایی نکردم تو نبودی دلم گرفت تنها شدم درجا زدم تو اومدی گفتی همیشه با الهام وقت دلتنگی امون بده رو زمزمه می کردی و زیر لب می گفتی آهای آقا زشته کجایی؟ بغض کردم گفتی نه گفتی جون من و جون این دیونه مراقبش باش گفتم مراقبت از این دیونه کار من نیست سپردیش به من اما رفتی جایی که دیگه نه نشونی ازش مونده نه حتی طنین صدایی دور از امون خواستن و زمزمه کردن تو بگو کدوم راه؟؟؟؟ گشتم بعد از تو دنبالش می گشتم نبود انگار یه داغی گذاشتی روی این دلم که دیگه خونایی که به دلم کردن جلوش هیچی نبود.... انگار تو مهر کردی که مهدی بشه هامون انگار تو دوباره از دور حاکم شدی توی تمام این سال ها از دور حکم می دی نمی گذاری برم اما نمی آی کجا بگردمت بانوی دردمندم من از درددل کردن با آخرین نشونه هات خسته شدم یا برگرد یا قفل از قفس بشکن یا زنده م کن یا جونم رو بگیر فردا می رم یه جای دور به خودت قسم اونقدر شراب می نوشم که بمیرم بگذار رفقام توی بغل فاحشه ها بمیرن من که می دونم پیک شراب من برای تو مقدسه نه مسخره م می کردی نه طعنه می زدی می گفتی مستت رو می خوام می گفتم فرار نمی کنی از مستی من می گفتی مدیونی اگه با کسی قسمتش کنی می گفتم اگه کردم چی؟ می گفتی فدای سرت اما می کشمت می خندیدیم می گفتم نمی کنم می گفتی اگه قسمت کنی قسمت کردی آهای سایه دور! آهای نفس دریغ! بیا غلط کردم بیا آهای بانو بیا خون داره خونم رو آتیش می زنه بیااااااااااااااااااااا بانو ای زخم ظریف پاییز و زمستونت چطور گذشت؟ بهار و تابستونت چی؟ از هوس هات برام بگو زندگیت خوبه؟ کجایی اصلا؟ به نعمت شادی رسیدی؟؟؟ روبراهی؟ بیداری؟ با تو ام از هوس هات برام بگو زندگی کن مثل آخرین روزی که توی کافه آس با هم قهوه خوردیم همچنان بخند ...و از زندگی بگو هر چند که بعد از این شعار رفتی انگار برای همیشه اما تو بگو من پای گفته ها و نگفته هات می شینم دیونه رو به یه دیونه تر سپردی بانوی زرنگ! از کی مراقبت کنم؟؟؟ اشتباه سپردی مهدی رو به هامون با همه این حرف ها اما مهم نیست که کجایی مهم نیست که با من نیستی مهم نیست که من چی می کشم مهم اینه که می دونم هنوز هم زندگی می کنی دارم حست می کنم از دور بوت می کنم از دور طعم لبخند می دی هوس کن زندگی کن گلم صبح شده اما شب به خیر دار و ندارم پی نوشت 1: حالم از شماها که از عید حرف می زنید بد جوری به هم می خوره،خدا رو شکر که توی این خراب شده نیستم و نمی بینم این روزهای بی وجود رو!! پی نوشت 2: فردا این موقع ها شیشه اول توی دستامه،به یاد تو، فقط به یاد تو |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 4:13 توسط هامون |
|
|
بعد از مدت ها سکوت که با رنگ قرمز توی زمینه سیاه فقط درباره مزاج ها حرف می زد و از طب می گفت اینبار دیدم که نوشته چند خطی نوشته زندگیم تلخی بی پایانی است که می نوشمش تا ته پیش خودم گفتم عجب تو هم که ته کشیدی گشتم و گشتم رفتم بلاگ خیلی ها رو دیدم یه جورایی انگار همه کم آوردن انگار خوش نمی گذره به هیچ کس ... یکی نالیده از بی حرفی یکی از دوری یارش زجه زده یکی از زندگیش شکایت کرده یکی دعا خواسته برای بیمارش روی تخت بیمارستان یکی نفرین کرده یکی .... همه انگار پر از دردن همه انگار ظاهرا می خندن اما سیگار می کشن مست می شن میرن جایی که واسه چند ساعت راحت باشن وقتی به همه اینها فکر می کنم متوجه می شم که حق ندارم درباره هیچ کدومشون قضاوت کنم متوجه می شم که چقدر شادی نداریم چقدر ما تنها شدیم هیچ کدوم از ما مستحق این نبودیم این نگرانی ها این دلهره ها این آشفتگی ها این خماری ها این بی فرجامی ها این نرسیدن ها و این رسیدن ها رسیدن های کور عبث که به بحران می زنه تا به زندگی! ما مستحق زندگی هستیم زندگی! این رو تازه آموختم اگر چه خودم به بیراهه می زنم گاهی می زنم به الکل کنارش سیگار می زنه بالا مست مست می شم بغض می کنم رو می کنم به این بارون به آسمونش می گم بانو توی شهری که تو نیستی همه جا رو غم گرفته هرکجا رفتی صدام کن عزیزم دلم گرفته ... ...... آره من هم به بیراهه می زنم بیراهه که نه دیوونگی می کنم با این تمرین غم عشق می کنم اما این عدالت نیست عدالت اینه که ما زندگی کنیم بعضی هامون اینقدر داغون شدیم که دیگه نمی تونیم برگردیم بعضی هامون فقط ادای آدمای داغون رو درمی آریم بعضی هامون واقعا حق داریم ادا دربیاریم تا دیدیم ادا دیدیم اما بعضی هامون قابل تامل هستن درست مثل این دوست قدیمی که من واقعا شوکه شدم از پست جدیدش چیزی براش ننوشتم اما او که همیشه از مزاج ها می گفت و گاهی از سر لطف به من سر می زد و چند کلمه ای برام می نوشت حالا بعد از این همه سال چند خط می نویسه از نوشیدن زندگی که انگار بی پایانه تلخیش و اتفاقا تا ته آن می خواد بنوشدش من همه بلاگ ها رو می بینم قضاوتی نمی کنم یکی از کارهایی که بهش علاقه دارم اینه که یه عالمه وبلاگ باز کنم و بعد با دقت همه شونو بخونم همیشه زخمی ها بیشتر و با دقت می خونم اما قضاوت نمی کنم سکوت می کنم امشب دلم گرفت همه انگار تنهاییم چه بد دلم نیومد از درد خودم بنویسم به خودش قسم دلم گرفت از تنهایی شما از اینکه چقدر بد شده این دنیایی که واسه خودمون ساختیم می دونی بدیش چیه؟ بدیش اینه که تا می آیم یه چیزایی رو بسازیم یکی پیدا می شه با تمام خودخواهی می زنه داغونش می کنه یکی پیدا می شه بهت می خنده یکی پیدا می شه نصیحتت می کنه یکی پیدا می شه پست های احمقانه به خودش می گیره یکی می شه شاعر یکی می شه هنرپیشه وای خداااااااااااااااا خدا من از این صحنه چقدر تنفر دارم این تاتر چقدر اشک من رو درآورده نه اشک من اشک خیلی ها خدا خودت یه سری بزن به این صفحه های سیاه برو ببین ببین و دم نزن ببین چقدر خواهش این آدما تکرار شده چقدر خدااااااااااااااااااااا دارن یه قطره زندگی رو خواهش می کنن نیست داریم می میریم همه نفس خدا نفس از درد شما رفقا که می آم بیرون می رسم به درد خودم دارم به دوش می کشم دوری عزیزی رو که هیچ وقت هیچ کارنامه ای ازش اینجا نگذاشتم معرفی ش نکردم نمی کنم مثل یه ترانه ناگفته زیبا مونده هنوز هر چند که یه روزی حتی این ترانه نگفته رو هم خاطره می کنه مثل خیلی چیزها که در اصل چیزی نبودن آره می رسم به درد خودم هر چند که ما مستحق این دلتنگی ها نیستیم نه من نه تو نه هیچ کس! بانوی من الان داره زیر لب زمزمه می کنه ؛ بزرگوار امون بده . . . . . . . . . شب به خیر بانو
پی نوشت 1 : هفتمین شب مستی منه به هر حال هر کسی یه عیدی داره دیگه نه پی نوشت 2: ده روز دیگه می رم به یه سرزمین توریستی، بعدا ازش می نویسم پی نوشت 3: ساعت 6 عصر دیروز یه اتفاق تلخ برام افتاد یکی از همکارای خوبم که خیلی بهش عادت کرده بودم رفت دستش رو گرفتم و ناخودآگاه بغض کردیم پی نوشت 4: خیلی دوست دارم سال 88 تموم بشه و از طرفی خیلی از سال 89 بیزارم چون نقطه پایانه
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 3:14 توسط هامون |
|
|
باز نیمه شب شد بانو لبهای گرمت کو باز نیمه شد بانو مستم بانو مست بالاتر از آسمون مدفون اما زیر خاک خاکی که از صبر تو بود،از فراغ تو بود مستم بانو مست محسن چاوشی داره می خونه هی دست تکون می دم هی داد می زنم اون سنگدل ولی هم کوره هم کره یه آکاردئون تلخی توی این آهنگه که من رو یاد خریدهای دم عید می اندازه خرید بانو یادته؟ چقدر به من می گفتی بیا با هم بریم خرید خرید کردن خودش یه جور تفریحه اما به حرفات بی اعتنایی می کردم تو با لادن می رفتی خرید تو تنها می رفتی خرید بانو بمیرم بمیرم تو تنها می رفتی خرید بانو بمیرم بمیرم اون قدر با تو نرفتم با تو نبودم که دیگران بودن زهر ماری رو بهم خوب چشوندن تو کوتاه اما شیرین چشوندی ممنونم از تو بانو اون قدر با تو نخوابیدم که بی خوابی رو به سرم آوردن اون قدر با تو نوش نکردم که بی اعتنا به مستی م خندیدن به غصه هایی که داشت با الکل جون می گرفت توی حلقومم می رسید به رگهام و می زد به قلبم دردم می اومد و باز یه جرعه دیگه از نبودن تو رو نوش می کردم میون غریبه ها تو کجا بودی وقتی من میون اون همه آدم به یاد تو نوش می کردم تو کجایی که همین حالا دارم به نامت می زنم این پیک زهرماری رو بانو بانو بانو بعد از تو به همه دروغ گفتم بعد از تو راستی توی وجودم نیست شد بد شدم بانو بیا خوبم کن اون قدر بد شدم که دیگه برای فاحشه ها دل نمی سوزونم اون قدر بد شدم که مستی بهم نمی سازه خمارم می کنه خواب می آره به چشمام اما خدا کنه یه کمی بیشتر بخوابم بگذار این لحظه های بی بانو توی خماری و خواب بگذره بانو بانو بانو بعد از تو به همه دروغ گفتم گفتم تو افسانه بودی گفتم تو بانوی تنهایی های من بودی اما خدا اما بانو خودتون بهتر می دونین که این افسانه نبود که لب های تو دروغ نبود که تو یه روز مست شدی از همون خونه نقلی توی خیابون کشواد و گفتی بیا اومدم مست شدیم مستی کردیم با لبامون وای خدا چه حالی دارم نمی خوام دیگه بنویسم می خوام برم بخوابم فقط خوابم می آد بانوی غریبم سلام های آخرم رو دزدین دارن باهاش سودا می کنن پس شب به خیر |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم اسفند 1388ساعت 1:37 توسط هامون |
|
|
گفت: چقدر ازش می خوای؟ گفتم: خیلی می شه ........ خیلی تعجب کرد...چیزی نگفت گفت : شکایت کردی ازش ؟ گفتم : خیلی شده ! اما فایده ای نداشته تا حالا نگاهش رو ازم برگردوند و خیره شد به ترافیک خیابون شریعتی... گذشت اون روز اومدم بنویسمش .... اومدم یه عالمه از تو بنویسم... دنیا رو پر کنم از تو از تو بانو از تو گل .. اما دریغ که لفظ ها همه رفتن زیر خاک شکایتم رو به کجا ببرم...؟؟؟؟؟ تو رفتی ..... تو سال ها است که رفتی ........... تو دیگه خاطره شدی بانو ............
پی نوشت 1 : دارم سعی می کنم کوتاه بنویسم...خیلی دوست دارم کوتاه نویسی رو ...هر چند که نفیسه نظر دیگه ای داره و می گه بلندنویسی ات رو دوست دارم ... اما نمی دونم چرا وقتی به آخر سال می رسم دیگه نایی ندارم واسه حرف زدن پی نوشت 2 : وقتی می بینم بعضی رفقا اینجا تا چه اندازه به احوالات این بلاگ خسته اهمیت می دن فقط شرمنده می شم ...چی بگم ؟ شرمنده م به خدا پی نوشت 3 : دارم می رم به یه سفر دور ... یه سفری که خیلی خاطره انگیز می شه ... تازه شمال بودم اما اینبار فرق می کنه پی نوشت 4 : آلبوم جدید چاوشی مثل همه آلبوم هایی که تا حالا داشته محشره .... تک و دوست داشتنی پی نوشت 5 : وسط نوشتن این پست یه دختره زنگ زده می گه من تو رو نمی شناسم همین جوری این شماره رو گرفتم بگذار با هم حرف بزنیم آقای مهربون .... خندیدم گفتم مگه من مهربونم ؟؟ پی نوشت 6 : این چند شب هم به مستی گذشت .... خدا پدر حاج آقا و حاج خانم رو بیامرزه که رفتن یه مسافرت دو نفره پی نوشت 7 : گاهی اوقات پی نوشت ها بیشتر از خود متن حرف دارن برای گفتن بهش می گن غلبه حاشیه بر متن ! خوش باشین همتون ... دوستتون دارم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 1:40 توسط هامون |
|
|
آی بانو ............. .......................................... بانو جان فقط همین |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم اسفند 1388ساعت 2:38 توسط هامون |
|
. . . به انتظار فصل تو تمام فصل ها گذشت ............................ چه یاس بینهایتی ندیم من بود ! |
|
+ نوشته شده در
شنبه دهم بهمن 1388ساعت 12:6 توسط هامون |
|
|
امروز ......... من اومدم تا 28 سال بعد بميرم .... چه مرز غريبي !!!!!! ميون روز ميلاد و روز عزا خدايا ................................................... خوش اومدي سلام مهدي هامون
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم بهمن 1388ساعت 10:7 توسط هامون |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام
حال همه ما خوب است اما تو باور نکن |
|
|